تبلیغات
ღ عــﮩــد بنـدگــے ღ - بیا تا بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...
بیا تا بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...
بسم الله مهربون...

تا الآن اگر می نوشتم ، برای دلم بوده، برای خالی کردن دل خودم ؛ چون سال هاست که تنهایی ، رفیق شفیق شب و روزم بوده و مرا لحظه ای تنها نگذاشته...

تا الآن اگر نوشته ام ، گاهی شیرینی لحظه ها بوده و گاهی تلخی ایام ... آن ها را با نوشتنم، با تنهاییم در میان می گذاشتم...آخر او هم تنها بود...

همیشه به تنهایی ، به چشم یک یاری که قرار نیست هیچ وقت تنهایم بگذارد، نگاه می کردم...اما...

اما...

گویا معبودم یار دیگری را برایم در نظر داشت...و من این را نمی دانستم.

گویاخدانمی خواست تنهایی برای همیشه رفیقم باشد...و من این ر اتازه فهمیده ام.

گویا باید با تنهایی خداحافظی کنم... و من دیگر تنها نیستم.

پس این بار نوشتنم برای در میان گذاشتن شیرینی و تلخی نیست...این بار برای یک خداحافظی و یک سلام می نویسم؛

"همیشه  خداحافظی کردن برایم دشوار بود، لیکن نمی دانم چرا اکنون راحت می توانم بگویم: "

تنهایی هایم...خــــــــــداحــــــــافــــــــظ.


منتظر ... ســـــــــــــــــلام.

حالا دیگر برای نوشتن، فقط دلم منتظر نیست؛ بلکه پروردگارم برای این دلم ، منتظری از جنس خودش را به او هدیه داده ، هدیه ای که حالا، او ، منتظر حرفهای دلم است...این را خودش گفت.

اما نمی دانم چرا حالا که فهمیده ام کسی منتظر نوشتنم است، نوشتن اینقدر برایم سخت شده...

اما می نویسم...

باید این سختی را به پایان برد، چون گفته است :

"تمام سختی های این دوران گذر به همین تنهایی گذراندنش ست .."

پس امید دارم شاید با نوشتن ، او را از تنهایی در آورم و برای لحظه ای ، در گذراندن سختی تنهایی گذراندن ، یاری کنم.

امید دارم...




 
غروب نوشت بارانی :

آن قدر باورت دارم که اگر بگویی باران...
خــیس می شوم...

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در شنبه 6 اردیبهشت 1393ساعــت04:07 ب.ظ تــوسط رضوانه بهشتی | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشته،