تبلیغات
ღ عــﮩــد بنـدگــے ღ - منتظرنگاه پدرم...
منتظرنگاه پدرم...

                                       

چند وقتیه یه سوالی خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده و اون سوال اینه که آیا منِ بچه مسلمون تا حالا کاری خالصانه و مخلصانه برای امام زمانم انجام دادم یانه؟

                    کاری که فقط و فقط برای امامم باشه و بس .

خیلی برای جواب این سوال فکرکردم خیلی، اما دریغ از حتی یه کار،دریغ از حتی یه دعای خالصانه.

اگر برای سلامتی امامم دعا کردم ، بعدش سلامتی دیگران رو خواستم نه اینکه سلامتی دیگرانو خواستن بد باشه اما اون وقت چه فرقی می کنه بین امام و دیگران...

اگر برای ظهور امامم دعاکردم، بخاطر برطرف شدن مشکلات خودم یا جامعه ام بود، آیا تاحالا از خدا تعجیل در ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه را فقط و فقط برای اینکه امامم از غربت و تنهایی بیرون بیاد،خواستم؟؟؟

اگر حجابمو رعایت کردم به دنبال این انجام وظیفه،هزاران عجب و خودپرستی به دنبالم اومده که چقدر خوب که من تونستم تو این شرایط حجابمو رعایت کنم...

اگر به پدر و مادرم احترام گذاشتم در برابر این انجام وظیفه ،هزاران درخواست نابجا از خدا و امام و پدر و مادرم داشتم که حالا که من به شما احترام میگذارم!شما هم فلان خواسته منو اجابت کنید...

اگر امر به معروف یانهی ازمنکری کردم، در مقابل این انجام وظیفه ، همون عجب و خودخواهی همیشگی سراغم اومده که چه قدر از دیگران جلوترم...

اگر حرامی رو ترک کردم یا واجبی رو انجام دادم، در مقابل عمل به این تکلیف الهی،هزاران انتظار از پروردگارم و امامم دروجودم ایجاد کردم...

اگر....

پس کو؟؟؟

پس کجاست عملی که در ازای آن، تنها و تنها خشنودی امام مهربونم رو به انتظار بنشینم؟

پس چی شد دعایی که با اجابت آن، تنها وتنها قلب نازنین حضرت عشق رو شادکنم؟

پس...

همچنان داشتم فکرمی کردم...

تا الان به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری،هیچ عملی،هیچ دعایی،هیچ فعالیتی،هیچ انگیخته ای، هیچ نیتی که خالصانه برای امامم باشه نداشتم و با رسیدن به این نتیجه ،به هیچی نرسیدم جز خجالت و شرمندگی و سرافکندگی...

امامم...

رضوانه بودم ولی فقط در اسم نه در رسم...معذرت می خوام

مسلمون بودم، اما فقط در شناسنامه نه در زندگینامه...منو می بخشی؟

محب شما و خاندانتان بودم، اما فقط در ادعا نه در اتکا... کمکم می کنی؟

شیعه شما بودم ،اما فقط در زبان نه درمیانه ی میدان... شیعه ام می کنی؟

منتظر بودم،اما فقط به رسم عادت نه برای رسیدن به سعادت... منتظرم می مونی؟

...

یا مهـــــــــدی...

مولای مـــــــن...

پدر مهـــــــربانم...

دیگر نمی خواهم به این بودن ها ادامه دهم،

می خواهم ازاین به بعد لبخند رضایت شما را بخرم، به قیمت جانم ...

 می خواهم از این به بعد امضای رضایت شما در زیر نامه اعمال هر هفته ام رسم شود، به قیمت جانم...

 می خواهم ازاین به بعد،خود را آماده لقب سربازی شما نمایم، به قیمت جانم...

   می خواهم از این به بعد، خود را آماده لقب مادر سرباز "سپاه ولی امر جهان " نمایم ، به قیمت عمرم...                  

 می خواهم ازاین به بعد ،خود را با تمام وجود،شایسته نام "شهیده راه خدا"در میدان همراهی یاران مهــــــــدیعج نمایم،   به قیمت جوانیم...

 می خواهم...

 پـــدر مــهــربانــمـــــ...

 اما تمام این می خواهم هایم ، بدون نگاه و دعای شما، بی اجابت است...

مهدی جان،

منتظر نگاهتان هستم، اما این انتظار ازجنس انتظارهای گذشته ام نیست، به خدا قول می دهم،قـــــــول...

منتظرم ،اما با انتظاری از جنس انتظار نگاه مهدیعج کشیدن...

نگاهم کن پدرم...

نگاهت را با "همه ام"خریدارم...

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در شنبه 23 فروردین 1393ساعــت04:40 ب.ظ تــوسط رضوانه بهشتی | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشته،