تبلیغات
ღ عــﮩــد بنـدگــے ღ - شهیدی که از دست امام شربت نوشید
شهیدی که از دست امام شربت نوشید

یک شب پست نگهبانی من افتاد روی یک پشت بام. اتاق حضرت امام درست رو به روی این پشت بام بود. لب آن یک دیواره از گونی های توپی کشیده بودند که حایلی بود بین شخص نگهبان و اتاق امام؛ یعنی نه از پشت بام می شد اتاق را ببینی و نه از اتاق، روی پشت بام را.

مدت زیادی از آمدن من به جماران نمی گذشت. هنوز موفق نشده بودم امام را زیارت کنم، با این که خیلی شوق این دیدار را داشتم. نگهبانی روی آن پشت بام یک فرصت استثنایی بود که کمتر پیش می آمد...

 

شهید حسن دشتی، اوایل تشکیل سپاه، یک روز با چند تا دیگر از بچه های یزد، مأموریت تازه ای پیدا می کنند؛ باید می رفتند جماران برای حفاظت از بیت حضرت امام (ره).

 

یک شب پست نگهبانی من افتاد روی یک پشت بام. اتاق حضرت امام درست رو به روی این پشت بام بود. لب آن یک دیواره از گونی های توپی کشیده بودند که حایلی بود بین شخص نگهبان و اتاق امام؛ یعنی نه از پشت بام می شد اتاق را ببینی و نه از اتاق، روی پشت بام را.

مدت زیادی از آمدن من به جماران نمی گذشت. هنوز موفق نشده بودم امام را زیارت کنم، با این که خیلی شوق این دیدار را داشتم. نگهبانی روی آن پشت بام یک فرصت استثنایی بود که کمتر پیش می آمد.

یادم هست شب از نیمه گذشته بود. توی آن لحظه های به خصوص، احساسم این بود که چراغ اتاق امام روشن است. حدس می زدم خودشان هم بیدار باشند و داخل اتاق. حال و هوای غریبی داشتم. می خواستم هرطور شده یک نگاه داخل اتاق بیندازم تا شاید بتوانم امام را زیارت کنم.

چند دقیقه روی این موضوع فکر کردم. تنها راهی که به ذهنم رسید، این بود که لابه لای گونی ها منفذ کوچکی باز کنم تا شاید به مطلوبم برسم. همان طور که گفتم، شوق زیادی برای این کار داشتم؛ همین مانع می شد که بخواهم روی درست بودن یا نبودن کارم فکر کنم. به قول معروف؛ عشق منطق پذیر نیست.

به هر تقدیر، خودکارم را بیرون آوردم. نقطه ای را بین گونی ها مشخص کردم و دست به کار شدم.

تو گویی امام از حال و هوای من و از کاری که می کردم، با خبر بودند. هنوز چند لحظه بیشتر از ور رفتن من به گونی ها نگذشته بود که یکدفعه صدای پایی شنیدم! کسی داشت از راه پله منتهی به پشت بام بالا می آمد. هول و دستپاچه، خودکار را گذاشتم جیب شلوارم و خیره شدم به در راه پله ها. همین که حضرت امام پا گذاشتند روی پشت بام من صاف ایستادم. مثل برق گرفته ها، خشکم زد! انگار تازه متوجه غیر منطقی بودن کارم شده بودم. فکر این که امام از آن باخبر شده اند، حالم را حسابی گرفت. وقتی دیدم امام دارند می آیند طرف من، هول و ولایم بیشتر شد. یک لیوان که بعدا فهمیدم توش شربت است- گرفته بودند دستشان و لبخند زیبایی به لب داشتند. پاک گیج شده بودم. مرتب با خودم می گفتم: امام؟! اینجا؟!

نزدیک که آمدند سلام کردند. تازه فهمیدم که باید سلام می کردم.با همان دستپاچگی که داشتم گفتم: سلام علیکم.

امام لیوان شربت را دادند دستم و فرمودند: این را برای شما آوردم.

انگار زبانم قفل شده بود. همین قدر توانستم لیوان را از دستشان بگیرم. به خودم که آمدم، دیدم سر تا پام دارد می لرزد، به اضافه لیوان شربت!

امام همانطور که آن لبخند زیبا را به لب داشتند، دستی به پشت من گذاشتند و فرمودند: خدا قوت تان بدهد، خسته نباشین.

مکثی کردند و ادامه دادند: باید ببخشین که من شما رو توی زحمت انداختم!

بالاخره قفل زبانم باز شد به هر زحمتی بود، گفتم: خواهش می کنم حضرت آقا، این وظیفه ماست.

گفتند: شما باید به خاطر ما تا این وقت شب بیدار باشین.

و انگار بخواهند با خودشان حدیث نفس کنند، ادامه دادند: خدا ما رو ببخشه!

...

من هنوز لیوان شربت دستم بود و هر کار می کردم آن را بخورم نمی توانستم، اصلا دستم بالا نمی آمد. امام انگار متوجه این مطلب شدند. شاید برای این که من راحت باشم و بتوانم آن را بخورم، ازم فاصله گرفتند و شروع کردند به قدم زدن روی پشت بام. با تمام وجود آرزو می کردم که؛ ای کاش می شد این شربت را ببرم برای پدر و مادرم، تبرک.

دور و برم را نگاه کردم بلکه، پلاستیکی، چیزی پیدا کنم، ولی هیچی نبود. حتی یک آن به فکرم رسید که این شربت را بریزم داخل لباسم از بس که اشتیاق این کار را داشتم!

امام یک بار طول پشت بام را رفتند و آمدند. رو کردن به من و فرمودند: شربت را بخورین تا من لیوانش رو ببرم.

گویی می خواستند من را از خیالات خودم بیرون بیاورند. توی آن لحظات واقعا کار مشکلی بود برای من؛ اما به هر شکل شربت را خوردم. و مقداری از آن را به لباسم ریختم. با حال و هوایی که داشتم اصلا نفهمیدم شربت چه بود، فقط یادم هست که شیرین بود!

حضرت امام تشریف آوردند لیوان خالی را از من گرفتند. کمی دعا کردند برام و بعد هم خداحافظی و بعد هم رفتند.

برگرفته از جای خالی خاکریز

 

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 1 بهمن 1392ساعــت07:47 ب.ظ تــوسط رضوانه بهشتی | نظرات ()
طبقه بندی: یاد شهدا بخیر،
برچسب ها: شهیدحسن دشتی، شربت، امام،